قصه کوتاه برای کودکان

قصه گویی یکی از سرگرمی های جذاب برای کودکان است. والدین باید از نوزادی برای فرزندان خود، قصه تعریف کنند. از نظر روانشناسان قصه گویی در رشد مغزی کودکان تاثیر زیادی دارد. در این پست قصد داریم یک قصه کوتاه برای کودکان که می توان هنگام خواب برای کودک تعریف کرد، بیان کنیم.

شروع داستان

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری توی یک دشت سرسبز و قشنگ یه پروانه کوچولوی نه چندان رنگارنگ به اسم سانی زندگی میکرد.سانی از همون اول پروانه نبود بچه ها ،اون در ابتدا یه کرم ابریشم سبز و زیبایی بود که دقیقا مثل نخودفرنگی بود ، با خال خالای سیاه روی بدنش.

سانی به همراه دوستای خودش که اونا هم کرم ابریشم بودن از درختا بالا میرفتن و بازی میکردن. اون عاشق بالا رفتن از درختا و ساقه گیاها بود ، تازه سانی خوردن برگ های تازه رو هم خیلی دوست داشت بچه ها، اونم درست بعد از بارون وقتی برگا حسابی ترد و آبدار بودن.
اما چیزی که سانی بیشتر ازهمه بهش علاقه داشت و دوست داشت اون کار رو انجام بده قصه گویی بود عزیزای دلم. داستان ها و قصه های سانی پر از هیجان و ماجراجویی بود ، قصه هایی درباره قهرمانا که با آدمای بد مبازره میکنن درباره جادوگرا ، شاهزاده ها و دزدان دریایی.

سانی دوست داشت در بالاترین قسمت درخت بشینه و برای بقیه کرم ابریشما قصه و داستان تعریف کنه.اون همیشه قصه هایی جادویی و پر از رمز وراز برای دوستاش تعریف میکرد.اون روزها در زیر سایه برگها و شب ها در زیر نور ماه برای دوستاش قصه های جادویی تعریف میکرد.

دوستان سانی عاشق داستانها و قصه های سانی بودن با اینکه میدونستن قصه های سانی یه کمی عجیب و غریبن، اونا قبول داشتن که سانی یه کمی با اونا فرق داره و ازاونا متفاوته بچه ها، سانی و دوستاش آرزوی روزی رو داشتن که مثل تمام کرم های ابریشم پیله های خودشونو دورشون بپیچن و بعد از مدتی تبدیل به یه پروانه خوشرنگ و زیبا بشن. سانی تو خیالش بالهای خودش رو به رنگارنگی رنگین کمون تصور میکرد که زیر نور آفتاب میدرخشن و برق میزنن.

یک روز آخرای فصل زمستون، وقتی که اولین جوونه ها و شکوفه های فصل بهار روی شاخه های درختا شکل میگرفتن ، سانی شروع به تنیدن و پیچیدن پیله دور خودش کرد وبعد از شاخه درخت وارونه آویزون شد.

بعد از دوهفته از شاخه درخت آویزون بودن و انتظار سانی با هیجان و شادی پیله خودش رو شکافت و از اون بیرون اومد.اون پیش خودش فکر کرد که بالهای رنگین کمونیش چقدر میتونن دیدنی و زیبا باشن. سانی دلش میخواست هر چی زودتر بالهای رنگی و زیباشرو ببینه ، به خاطر همین اون به سرعت از درخت پایین اومد و به سمت رودخونه ای که در نزدیکی درخت بود پرواز کرد، سانی وقتی به رودخونه رسید به تصویر خودش که توی آب افتاده بود نگاه کرد. اما…
سانی از چیزی که توی آب دید به نفس نفس زدن افتاد و یک قدم به عقب برگشت، اون با صدای بلند گفت :” نه!” ، سانی نمیتونست چیزی که چشماش میدیدن رو باور کنه بچه ها.بله عزیزای من سانی توی آب پروانه ای رو دید که مثل شب سیاه و تاریک بود و هیچ رنگی و شکلی روی بالهاش نبود. سانی همینطوری به آب خیره شده بود. چطور این اتفاق افتاده بود؟ پس چرا بالهاش رنگی و زیبا نبود؟

این چیزی نبود که سانی انتظارشو داشت و این با رویای سانی کاملا تفاوت داشت وفرق میکرد.حالا دوستاش چه شکلی شدن؟ اگردوستاش سانی رو این شکلی ببینن چی بهش میگن؟ سانی خیلی ناراحت شد اون اصلا نمیتونست تحمل کنه و به این چیزا فکر کنه، سانی همینطور غمگین و ناراحت سرش رو پایین انداخت و به سرعت دور شد تا در بالای درخت زیر سایه برگا قایم بشه و خودشو پنهان کنه.اون با خودش فکر میکرد که ای کاش دوباره تبدیل به همون کرم سبز و زیبا میشدم. “قصه کوتاه برای کودکان”
خورشید تو آسمون بالا و بالاتر میرفت ولی سانی همینجوری یه جا نشسته بود و داشت فکر میکرد،اون انقدر مشغول فکر کردن بود که متوجه غروب آفتاب نشد و اصلا نفهمید که دو تا دوستش روی شاخه درخت پرواز کردن و درست در کنار سانی نشستن.

یکی از دوستاش به سانی گفت :” وای، تو چه بالهای بزرگی داری”
اون یکی دوستش گفت :” تو مثل آسمون شب زیبا و قشنگی”

بعد هر دوتا دوست سانی بهش گفتن :” ما دلمون برای قصه های تو تنگ شده سانی، میشه بازم برامون قصه بگی؟”
سانی یک لحظه به فکر فرو رفت .آیا اون واقعا شبیه آسمون شب بود؟ به همون زیبایی؟ “قصه کوتاه برای کودکان”
اون به آسمون بزرگ بالای سرش نگاه کرد ، آسمون شب به رنگ آبی تیره بود ویه عالمه ستاره کوچیک توی آسمون میدرخشیدن. به نظر سانی خیلی زیبا اومد.اون فهمید که همه آفریده های خدا زیبا هستن حتی اگر رنگی نداشته باشن.
سانی نفس بلندی کشید و بعد گفت :”روزی روزگاری یک پروانه نه چندان رنگارنگی وجود داشت که…”
سانی همینطور کهداشت قصه تعریف میکرد احساس هیجان و شادی میکرد.اون لبخند زد و احساس زیبایی کرد. سانی به بالهاش نگاهی انداخت انگار تمام ستاره های آسمون روی بالهاش جمع شده بودن و چشمک میزدن.

مجله اینترنتی کاج درخشان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *